نوشته شده در 12 اردیبهشت 1405، ساعت 15:32

روایت ماکان؛ پسری که در روز تولدش، آسمانی شد

روایت ماکان؛ پسری که در روز تولدش، آسمانی شد

دبستان «شجره طیبه» میناب، صبح روز شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴، مثل هر روز مدرسه بود. شاید ماکان صبح آن روز کمی بیشتر از همیشه ذوق داشت؛ بالاخره امروز، روز تولد هفت‌سالگی‌اش بود. نمی‌دانست آخرین لقمه نانی که از مادر گرفت و در کیفش گذاشت، به یادگار می‌ماند. نمی‌دانست آغوش پدر، خداحافظی آخر است.
غیرت، شجاعت و پاکی را در خون دارد. درست مثل نامش که ریشه در شجاعت دارد. یک دبستانی هفت‌ساله که نباید این قصه، قصه زندگی‌اش می‌شد. اما شد.
و تنها چیزی که از زیر آن همه آوار، از میان ۱۶۸ شهید، از بین ۱۲۰ دانش‌آموز، به نام ماکان نصیری رسید، یک لنگه کفش ورزشی کرم‌رنگ بود و یک پلیور آبی مچاله شده.
پدرش، «سیروس نصیری»، چهل و چند روز را میان خانه و سردخانه دوید. «پسرم یک نشانه مادرزادی داشت؛ پوست دستش مثل پولک ماهی بود». یکی یکی پیکرهای تکه تکه شده را دید؛ اما از پسرش با آن پوست پولکی، حتی یک ناخن هم پیدا نشد. و وقتی جواب DNA منفی آمد، پدر ماند و یک دنیا سوال بی‌جواب.
مادرش، در مراسم یادبود، در میان بغضی که فرو می‌ریخت آرام گفت: «من طاقت نداشتم پسرم را به خاک بسپارم... شاید خدا برای همین خواست پسرم جاویدالاثر باشد».
دل مادر گواهی می‌دهد که غم نبودن پیکر، خودش عذابی است بس بزرگ. مدرسه شجره طیبه حالا دیگر فقط یک بنای ویران نیست؛ حکایت یک فاجعه است. مدرسه‌ای که توسط آمریکا بمباران شد و حالا قرار است به نشانه پیروزی و مقاومت، به عنوان یک «مکان ملی» جاودانه شود. ماکان نصیری، یک قبر خالی دارد؛ قبری نمادین در گلزار شهدای میناب. و یک صندوق شیشه‌ای کوچک در مسجد محله، که تنها محتویاتش، یک پیراهن و یک کفش تنهاست.
و اینجاست که او به «جاویدالاثر» تبدیل می‌شود؛ گم شده اما در حافظه جمعی، همیشه حاضر.
روز تولدش بود، نهم اسفند. قرار بود با کیک و شادی، هفت سالگی را جشن بگیرد. اما تقدیر این بود که در همان روز، بی‌آنکه کسی بفهمد، در میان آتش و آوار، پرواز کند. «ماکان» حالا دیگر فقط یک نام نیست؛ او تمام دردهای ماست؛ تمام مادرانی که بی‌قرارند، تمام کودکانی که دیگر هیچ صدایی از آنها نیست. روحش شاد و یادش گرامی.

روایت ماکان؛ پسری که در روز تولدش، آسمانی شد

ویراستار مدرسه
12 اردیبهشت 1405، ساعت 15:32۲۰ دقیقه مطالعه
روایت ماکان؛ پسری که در روز تولدش، آسمانی شد

دبستان «شجره طیبه» میناب، صبح روز شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴، مثل هر روز مدرسه بود. شاید ماکان صبح آن روز کمی بیشتر از همیشه ذوق داشت؛ بالاخره امروز، روز تولد هفت‌سالگی‌اش بود. نمی‌دانست آخرین لقمه نانی که از مادر گرفت و در کیفش گذاشت، به یادگار می‌ماند. نمی‌دانست آغوش پدر، خداحافظی آخر است.
غیرت، شجاعت و پاکی را در خون دارد. درست مثل نامش که ریشه در شجاعت دارد. یک دبستانی هفت‌ساله که نباید این قصه، قصه زندگی‌اش می‌شد. اما شد.
و تنها چیزی که از زیر آن همه آوار، از میان ۱۶۸ شهید، از بین ۱۲۰ دانش‌آموز، به نام ماکان نصیری رسید، یک لنگه کفش ورزشی کرم‌رنگ بود و یک پلیور آبی مچاله شده.
پدرش، «سیروس نصیری»، چهل و چند روز را میان خانه و سردخانه دوید. «پسرم یک نشانه مادرزادی داشت؛ پوست دستش مثل پولک ماهی بود». یکی یکی پیکرهای تکه تکه شده را دید؛ اما از پسرش با آن پوست پولکی، حتی یک ناخن هم پیدا نشد. و وقتی جواب DNA منفی آمد، پدر ماند و یک دنیا سوال بی‌جواب.
مادرش، در مراسم یادبود، در میان بغضی که فرو می‌ریخت آرام گفت: «من طاقت نداشتم پسرم را به خاک بسپارم... شاید خدا برای همین خواست پسرم جاویدالاثر باشد».
دل مادر گواهی می‌دهد که غم نبودن پیکر، خودش عذابی است بس بزرگ. مدرسه شجره طیبه حالا دیگر فقط یک بنای ویران نیست؛ حکایت یک فاجعه است. مدرسه‌ای که توسط آمریکا بمباران شد و حالا قرار است به نشانه پیروزی و مقاومت، به عنوان یک «مکان ملی» جاودانه شود. ماکان نصیری، یک قبر خالی دارد؛ قبری نمادین در گلزار شهدای میناب. و یک صندوق شیشه‌ای کوچک در مسجد محله، که تنها محتویاتش، یک پیراهن و یک کفش تنهاست.
و اینجاست که او به «جاویدالاثر» تبدیل می‌شود؛ گم شده اما در حافظه جمعی، همیشه حاضر.
روز تولدش بود، نهم اسفند. قرار بود با کیک و شادی، هفت سالگی را جشن بگیرد. اما تقدیر این بود که در همان روز، بی‌آنکه کسی بفهمد، در میان آتش و آوار، پرواز کند. «ماکان» حالا دیگر فقط یک نام نیست؛ او تمام دردهای ماست؛ تمام مادرانی که بی‌قرارند، تمام کودکانی که دیگر هیچ صدایی از آنها نیست. روحش شاد و یادش گرامی.